Thursday, September 19, 2013

My Poetry Reading of "The name - of it - is Autumn" by Emily Dickinson

Emily Dickinson

Audio Recording on SoundCloud

The name — of it — is "Autumn" —
The hue — of it — is Blood —
An Artery — upon the Hill —
A Vein — along the Road —

Great Globules — in the Alleys —
And Oh, the Shower of Stain —
When Winds — upset the Basin —
And spill the Scarlet Rain —

It sprinkles Bonnets — far below —
It gathers ruddy Pools —
Then — eddies like a Rose — away —
Upon Vermilion Wheels —

Saturday, October 6, 2012

My Poetry Reading of "Merry Autumn" by Paul Laurence Dunbar

Merry Autumn by Paul Laurence Dunbar, Read for LibriVox by Sajad Rahmani

For the audio file check the YouTube link below or here:

My reading of the poem on YouTube and Librivox
Merry Autumn

IT'S all a farce,--these tales they tell
About the breezes sighing,
And moans astir o'er field and dell,
Because the year is dying.

Such principles are most absurd,--
I care not who first taught 'em;
There's nothing known to beast or bird
To make a solemn autumn.

In solemn times, when grief holds sway
With countenance distressing,
You'll note the more of black and gray
Will then be used in dressing.

Now purple tints are all around;
The sky is blue and mellow;
And e'en the grasses turn the ground
From modest green to yellow.

The seed burrs all with laughter crack
On featherweed and jimson;
And leaves that should be dressed in black
Are all decked out in crimson.

A butterfly goes winging by;
A singing bird comes after;
And Nature, all from earth to sky,
Is bubbling o'er with laughter.

The ripples wimple on the rills,
Like sparkling little lasses;
The sunlight runs along the hills,
And laughs among the grasses.

The earth is just so full of fun
It really can't contain it;
And streams of mirth so freely run
The heavens seem to rain it.

Don't talk to me of solemn days
In autumn's time of splendor,
Because the sun shows fewer rays,
And these grow slant and slender.

Why, it's the climax of the year,--
The highest time of living!--
Till naturally its bursting cheer
Just melts into Thanksgiving.

Thursday, October 4, 2012

My Poetry Reading of "Autumn: a Dirge" by Percy Bysshe Shelley

Autumn: a Dirge by Percy Bysshe Shelley, Read for LibriVox by Sajad Rahmani

For the audio file check the YouTube link below or here: 
My reading of the poem on YouTube and Librivox
The warm sun is failing, the bleak wind is wailing,
The bare boughs are sighing, the pale flowers are dying,
And the Year
On the earth her death-bed, in a shroud of leaves dead,
Is lying.
Come, Months, come away,
From November to May,
In your saddest array;
Follow the bier
Of the dead cold Year,
And like dim shadows watch by her sepulchre.

The chill rain is falling, the nipped worm is crawling,
The rivers are swelling, the thunder is knelling
For the Year;
The blithe swallows are flown, and the lizards each gone
To his dwelling;
Come, Months, come away;
Put on white, black, and gray;
Let your light sisters play --
Ye, follow the bier
Of the dead cold Year,
And make her grave green with tear on tear.
Published 1824.

Tuesday, July 24, 2012

Remembring the July 22 tragedy in Norway

Tuesday, May 22, 2012

Part 1: On Liberty by John Stuart Mill بخش 1: درباره آزادی اثر استوارت میل

My 4th go at John Stuart Mill's "On Liberty" (1860), and I still find it exhilarating. This time I'll take some of you who have the time along the way :) برگردان بخشی از کتاب «درباره آزادی» نوشته جان استوارت میل، در پایین

...Like other tyrannies, the tyranny of the majority was at first, and is still vulgarly, held in dread, chiefly as operating through the acts of the public authorities. But reflecting persons perceived that when society is itself the tyrant — society collectively, over the separate individuals who compose it — its means of tyrannizing are not restricted to the acts which it may do by the hands of its political functionaries. Society can and does execute its own mandates: and if it issues wrong mandates instead of right, or any mandates at all in things with which it ought not to meddle, it practises a social tyranny more formidable than many kinds of political oppression, since, though not usually upheld by such extreme penalties, it leaves fewer means of escape, penetrating much more deeply into the details of life, and enslaving the soul itself. Protection, therefore, against the tyranny of the magistrate is not enough; there needs protection also against the tyranny of the prevailing opinion and feeling; against the tendency of society to impose, by other means than civil penalties, its own ideas and practices as rules of conduct on those who dissent from them; to fetter the development, and, if possible, prevent the formation, of any individuality not in harmony with its ways, and compel all characters to fashion themselves upon the model of its own. There is a limit to the legitimate interference of collective opinion with individual independence; and to find that limit, and maintain it against encroachment, is as indispensable to a good condition of human affairs, as protection against political despotism.

در ابتدا و هنوز در میان عوام این هراس بوده است که استبداد اکثریت، همانند سایر استبدادها، توسط فعالیت های مقامات دولتی است که اِعمال میشود. اما اندیشمندان درک کردند که وقتی این خود جامعه است که نقش مستبد را دارد – جامعه به طور دسته جمعی و بر افراد منفکی که آن را تشکیل میدهند – ابزار استبدادگری آن تنها به اعمالی محدود نمیشود که توسط عاملین سیاسی اش انجام میگیرد. جامعه خود احکامش را دارد و میتواند اجرا کند: و اگر به جای احکام درست، احکام نادرستی را صادر کند، یا اصلاً در مسایلی حکم صادر کند که نمی بایست مداخله کند، آن استبداد اجتماعی نیرومندتر از بسیاری از انواع سرکوب سیاسی است چراکه راه فرار کمتری را باقی میگذارد – هرچند معمولاً چنان مجازاتهای شدیدی را نمی طلبد، اما نفوذ بیشتری در جزییات زندگی دارد و خود روح و روان را به بردگی می کِشد. پس، مصونیت در مقابل استبدادِ مجریان قانون کافی نیست، و در مقابل استبداد عقاید و احساسات غالب نیز مصونیت نیاز است: در مقابلِ گرایش جامعه در استفاده از روشهایی به غیر از جرایم مدنی برای تحمیل عقاید و سنت هایش به عنوان قواعد رفتاری بر افرادی که از آن سر باز میزنند، با این هدف که باعث محدودیت در توسعه، یا اگر امکان داشت، ممانعت از ایجاد هر فردیتی شوند که با روش های آن جامعه هماهنگی ندارد تا همگی افراد را مجبور کنند که خود را به شکل الگوی جامعه در آورند. حدی در مداخله مشروع عقیده جمعی بر استقلال فردی وجود دارد؛ و یافتن اندازه آن حد و صیانت از آن در مقابل دست اندازی ها، به همان میزان برای برقرای شرایط مناسب در امور بشر ضروریست که صیانت در مقابل خودکامگی سیاسی.  

Thursday, February 9, 2012

بررسی بندی از شعر ابتهاج (م. ا. سایه) امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش!

«چه فکر می‌کنی؟
 جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای است
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت»

بگذارید در این شعر از هوشنگ ابتهاج درنگ کنیم. با قبول کردن این فرض که حداقل گاهی واقعیت خارجی با درک ما مطابق نیست، سه پرسش مطرح است 1) آیا به راستی جهان آنگونه است که به ما واقعیت ها را کج نمایی میکند؟  2) شاید این ادراک ماست که جهان را کج نشان میدهد؟ و مهم تر: 3) آیا ادراک ما از جهان اطراف ما جداست؟

1) آیا جهان آنگونه است که واقعیت ها را کج نمایی میکند؟

پاسخی کوتاه به پرسش نخست این است: خیر، اراده ای در این جهان به معنای خاص (یعنی جهان خارج) نیست که بر آن باشد که رخدادها را کج نمایی کند. تازه واقعیت های جهانِ خارج، منفک از ما هستند، یعنی صرفاً برای تفسیر ما عرضه نشده اند: اگر انسانها نبودند و سروی وجود داشت، این پرسش مطرح نبود که آیا سرو گفته شده، راست «مینماید» یا کج. به این معنا این شعر ایراد منطقی دارد. اما همه چیز به این سادگی هم نیست! این پرسش است که ایراد دارد نه شعر! اینجا جهان در مفهوم خاصی گرفته شده است، یعنی جهان بیرونی.

2) شاید این ادراک ماست که جهان را کج نشان میدهد؟

پرسش دوم منظورم را مشخص تر میکند و پرسشی شایسته است. بی شک به این پرسش حداقل به گونه های دیگر پیش از این نیز اندیشیده اید، مثلا، آیا حواس ما به درستی جهان اطراف را بر ما آشکار میکند؟ آیا تصویر و تصوری که از دنیا داریم منطبق با واقعیتی خارجی است؟ آیا اصلا جهانی خارج از ذهن ما وجود دارد؟
دکارت که از خردگرایان است، به نبرد شک گرایانی رفت که در صحت و سلامت دریافتی که ما از طریق حواس پنجگانه کسب میکنیم، تردید دارند. او این تردید را میپذیرد، دریافت از طریق احساسات را رد میکند و استنتاج را به عنوان تنها روش معتبر میپذیرد. الف) او وجود خود را اثبات میکند: فکر وجود دارد، من وجود دارم، من فکر میکنم، پس هستم. در ادامه، «من شک میکنم پس هستم» شاخه ای از همین اصل است. ب) او اثبات میکند که دنیای خارج وجود دارد: چون دریافت های حسی اش غیرداوطلبانه به او وارد میشوند و اراده او نیستند، پس چیزی در بیرون هست که خارج ذهن اوست، پس جهان خارجی هست.

حال اگر پاسخ دکارت را بپذیریم، میتوان این پرسش دوم را پاسخ داد. اما حتی اگر بپذیریم که نه تنها در دریافت حسی، بلکه شاید در تحلیل ذهنی از مشاهدات خود هر از چندگاه خلل (یا شکستی) رخ میدهد، مشکل حل نمیشود چون این شعر مدعی است که این خلل نهفته در بافت جهان خارجی است و نه درذهن ما، یعنی فرایندی در آن جهان هست که گاهی ذهن را فریب میدهد... چگونه این مشکل را حل کنیم؟ آیا پرسش دوم ما هم ایرادی دارد؟ بله.

3) آیا ادراک ما، از جهانِ اطراف ما جداست؟

با بررسی «پرسش سوم» دسته بزرگی از فلاسفه به مخالفت با دکارت میپردازند واینگونه مشکل را برطرف میکنند: دکارت، همچون افلاطون معتقد بود که دوگانه ی ذهن-بدن وجود دارد، یعنی بدن ما یک ماشین است و ذهن (روح و روان ما) چیزی فنا ناپذیر است که به کلی از جنس بدن و جهان فیزیکی جداست؛ اما این دو بر هم تاثیر دارند، اینگونه است که ذهن خردورز ما گاهی احساساتی عمل میکند! البته برخی همین دوگانگی را میپذیرند، اما معتقدند این تاثیرگذاری یکطرفه است. در هر حال، نقدهای معتبری بر این انگاره وجود دارد که بر فیزیکی بودن ذهن، و ماده بودن آن صحه میگذارد. دانیل دِنِت (که شباهت ظاهری زیادی با ابتهاج دارد!) با اشاره و نامگذاری فرآیند «تئاتر دکارتی» ایرادی جدی بر دوگانگی دکارت میگیرد.

اما شاید مهمترین نقد بر دوگانه ذهن-بدن را «استدلال مبتنی بر سادگی» دانست که همان «تیغ اوکام» است. یعنی «آنجا که توضیح ساده تر وجود دارد، توضیح پیچیده تر، غیر ضروری است». یعنی استدلالی اولویت دارد که «کمترین فرضیه های تازه» در آن است. این دسته از فلاسفه که یافته های علمی را ترجیح میدهند، معتقدند که نیاز نیست برای توضیح جهان، این فرضهای سنگین نظریه دوگانگی را تحمیل کرد: که ماهیت های غیر مادی وجود دارند، که این ماهیت ها فنا ناپذیرند، که ذهن ما از این جنس است ، که با اینکه این پدیده ها غیر مادی اند، اما همچنان متاثر از پدیده های مادی اند (جهان و حواس فیزیکی ما بر ذهن ما تاثیر دارند). هر کدام از اینها فرضیاتی است که اثبات آن بسیار دشوار است و هنوز اثبات نشده اند.

حال اگر آنگونه که علم پیشنهاد میدهد، ذهن و سوبژه را فیزیکی بدانیم و جزیی از کلِ جهانی بدانیم که در آن بدن و اوبژه هم هستند، آنگاه آنچه کج مینماید، دیگر شکست یا خلل بین دو جهان متفاوت نیست، بلکه جز یک جهان است و چون جز آن است، در پیوستگی جهانِ کل خللی ایجاد نمیکند. یعنی اگر من درخت سروِ راست قامتی را کج میبینم، یا کج می انگارم، توضیحی با ریشه های فیزکی برایش در این جهان وجود دارد. در این معنا، مدار «ذهن من – حواس من – بدن من – فضا (محیط اپتیکی) – درخت سرو» در این دنیا برقرار میشود و جزیی از این جهان است و آنچه اتفاق میافتد نه تنها در این مدار است بلکه به خاطر برقراری این مدار است. مثلا اگر بین من و درخت، محیط(هایی) از جنس دیگر باشد (آبگینه‌ی شکسته در شعر)، این شکست نور است که که علت کجنمایی است. فراتر از آن، اگر بین من و آن ستاره یا کهکشان دوردست که کج مینماید، جرم بزرگی (مثلا یک سیاهچاله) باشد، علت کجنمایی خم شدن فضا-زمان است. در نهایت اگر تنها این ذهن من است که کج میانگارد، علتی در مغز من خواه پزشکی، روانشناختی، یا زبانشناختی درکار است.

در این معنا این گفته شاعرانه، بسیار پرمعنا و زیباست. کافی است تعریف ما از واژه «جهان» آمده در شعر، جایگزینی شاعرانه  مثل رسم جهان، و یا قانون طبیعت باشد. جهانی که ذهن ما نیز هم از اوست... در آخر شعر میخوانیم «امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش!»


چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته
زورق به گل نشستهای است زندگی؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای است زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم‌چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود

تو از هزاره‌های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه‌های توست

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟
جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای است
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه، بسته می‌نمایدت

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!

هوشنگ ابتهاج
ه. الف. سایه
نام اصلی شعر: زندگی
کتاب: تاسیان

Monday, September 12, 2011

Shajarian: "Without a comrade" Ballad - La Ballade: "Sans Confident" (1369) تصنیف بی همزبان - شجریان

تصنیف بی همزبان
خواننده: محمدرضا شجریان، شعر از: جواد آذر (کناره چی)

هر دمی چون نی، از دل نالان، شکوه‌ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم

هر نفس آهی ست، از دل خونین
لحظه های عمر بی‌سامان، میرود سنگین
اشک خون‌ آلوده‌ام، دامان می‌کند رنگین
Or play it from: HERE on 4shared

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمی‌ها دی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم‌ سردی‌ها، خدایا

نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی
که فروزد محفل من
نه همزبان درد‌آگاهی
که ناله‌ای خرد با آهی
داد از این بی دردی‌ها، خدایا

نه صفایی ز دم‌سازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی، خدایا

وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد، یارا

دل نهم ز بی شکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی، خدایا

خرید آلبوم از سایت شجریان: